تبليغاتX
* به نام اهورا مزدای پاک*
* به نام اهورا مزدای پاک*
دست نوشته های یک ذهن مخدوش

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

واژه ای در قفس است    

 سلام به همه دوستان

   لطفا پیام های خود را درقسمت نظرات بنویسید

     

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 توسط بهزاد
پاییز٬باران٬جاده پاییزی تلاقی شاعرانه ای می سازند این سه با هم!

من با پاییز و بارانش خوب نیستم٬شاید به خاطر طبیعت سردم باشد که مرا از سرما و هر چه که بوی ان را می دهد دور می کند تا قانون فیزیک طبیعت را نقض نکند.

اما جاده پاییزی را با خش خش ارامش بخش برگهایش دوست دارم.

فکرش را بکنید٬جاده ای بی انتهای پاییزی را با تنهایی سپری کنید٬گوش بسپارید به سمفونی دلنواز برگها و غرق شوید در افکار خود!.چه لذت بخش تلاقی این سه با هم.

پ.ن:من پاییز را نیز دوست دارم ولی بدون باران و سرما(چه می شود این پاییز!!!)زیرا آن را اغاز ویرانی طبیعت می دانم برای  ساختن بهاری زیباتر

ارسال در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط بهزاد
 شاید دوباره دلم گرفته که خودکارم سیاه می نویسد!

شاید دوباره از خودم فاصله گرفته ام که غریبی می کنم با زمان و مکانم.

زیستن را بهانه ای برای بودن می دانم و بودن را دلیلی برای زیستن.

دوباره افکار مسموم هجوم اورده اند به سمت من و من هم طبق معمول توانی برای پس زدنشان ندارم.

باز همه چیز مسخره جلوه می کند و زیبا ترین حادثه را هم بی اهمیت تلقی می کنم

این جور مواقع حتی دوست داشتن هم برایم بی معنی است

انگار بدون اینکه دلیلش را بدانم با دنیا قهر کرده ام و بیشتر با خودم !

و من کماکان مجبورم تکیه بر دیوار عقل گرایی بزنم و به احساس گرایان بخندم!

ارسال در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط بهزاد
از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت الوده به خون حضرت هابیل٬

از همان روزی که فرزندان ادم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید٬

ادمیت مرد٬

گرچه ادم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند٬

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند٬

ادمیت مرده بود.

بعد٬دنیا هی پر از ادم شد واین اسیاب٬

گشت و گشت٬

قرن ها از مرگ ادم هم گذشت٬

ای دریغ٬

ادمیت برنگشت!..........

                                               منبع:کتاب بهار را باور کن٬فریدون مشیری

ارسال در تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط بهزاد
بعضی وقت ها اونقدر بهانه واسه نوشتن دارم کهوبلاگم پر می شه از حرفهای تازه

حرفهایی که باعث می شن خالی بشم از حس تنهایی و بی هم زبونی

خب،بعضی وقتا هم مثل دو سه ماه اخیر ، نه بهانه واسه نوشتن دارم و نه حس و حال چرند نویسی

البته کمبود وقت رو هم به این موارد اضافه کنید تا دلیل نبودنم موجه تر بشه!

به هر حال حالا حداقل مشکل کمبود وقتم حل شده ،امیدوارم از این به بعد حس و حال نوشتن هم بیاد

پ.ن.۱ من هر گونه شایعه رو در مورد فارغ التحصیل شدنم به شدت تکذیب می کنم

پ.ن.۲ من هر گونه پیوستن به جرگه متاهلین رو هم شدیدتر از پ.ن.۱ تکذیب می کنم

پ.ن(پ.ن ۱ و پ.ن.۲) فعلا هم قصد جامه عمل پوشوندن به هیچ کدوم از شایعات بالا رو ندارم

 

ارسال در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط بهزاد
خواستم زیباترین کلام را به یاری بگیرم تا صمیمانه ترین عشق را تقدیمت کنم.

(ت اینجا منم ، نه تو!)

ذهنم یاری نداد .

پنداشتم که ساده نوشتن همچون ساده زیستن است........

پس ساده می نویسم دوستت دارم .

(ت اینجا تویی ، نه من!)

 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط بهزاد

دنیا یک جور دیگر است وقتی با منی

وقتی هستی

وقتی می خندی و می گویی تا همیشه با من خواهی ماند

و می دانی چقدر شادم وقتی هستی

وقتی بودی....

ارسال در تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط بهزاد
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها میمیرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می ماند

اینم اپ من بعد از یه غیبت نسبتا طولانی

شعر بالا رو روی دیوار یه مطب دندانپزشکی نزدیک میدان فردوسی نصب کرده بودن

بالاخره کشیدم این دندونی رو که باعث می شد "دگر عضو ها را نماند قرار"

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط بهزاد
نمی دانم چه می خواهم بگویم...

اوضاع اصلا خوب نیست .هر کس به نوعی از حقوق خود دفاع می کنند و طلب ازادی مشروعش حرف می زند!

با اغتشاش و در گیری و اسیب رساندن به اموال عمومی و دولتی!

سر دمداران از قانون گریزی انتقاد می کنند و مردم را به اجتماعات غیر قانونی فرا می خوانند

ایا واقعا جنگ سر حقوق ملت است؟یا جنگ قدرت ها؟

ایا نتیجه انتخابت همین بود ؟ماجرای کودتای سبز مخملی چیست؟

بر سر رای های مردم چه امد؟ایا کودتای سبز مخملی اتفاق افتاد و برای جلوگیری از ان  اراء مردم دستکاری شد یا این کودتا (کلمه ای که پیروز ها به شکست خورده ها نسبت می دهند)شکست خورد و پس از ان سناریوی تخلف در انتخابات نوشته شد تا شکست کمرنگ تر و احتمالا  موفقیتی حاصل شود

همه چیز به هم می ریزد .اخبار در گیری به دنیا مخابره می شوند. تمام کانالهای خارجی از یک چیز می گویند

چیز هایی نشان می دهند که هیچ کس باور نمی کند ایران باشد ولی ایران است

تصویر جوان تیر خورده.دانشجویان کتک خورده دانشگاه اصفهان و کوی دانشگاه . چندین ویدئوی مختلف از در گیری مردم با نیروهای دولتی.تظاهرات ایرانیان در سراسر دنیا و ...

با شما هستم ای کسایی که از حق ملت دم می زنید و شعار ساختن ایران اباد را سر می دهید اما ذره ای از منافع خودتون به خاطر ایران و ملت عقب نشینی نمی کنید

شما مسئولید!خون این ملت به خاطر طمع امثال شما ریخته می شود.ابروی ایران را امثال شما بردند.مردم ایران به خاطر قدرت طلبی های شما در رنج هستند. شما مسئولید

من واقعا نمی دانم چه می شود گفت و یا از که می شود طرفداری کرد

چون این بار واقعا به این عقیده رسیدم که هیچ یک ان نیستند که باید باشند

این وسط فقط مردم می سوزند

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط بهزاد
روزگار ما دیگر زورگار خاموشی نیست ، هر چند که بازار دهان بند سازی هم چنان پر رونق است. روزگار تفنن و این جور حرفها هم نیست....

                                                                        "احمد شاملو"

شاملوی عزیز روزگار ما هم چندان دلچسب نیست.

شما ها در دوره خود از دردها و رنج ها ، کم و کاست ها ، عشق ها و افسانه ها و رویا ها گفتید و رفتید.

ما چه گوییم که نه مجال می یابیم و نه  دگر حوصله و توانی برایمان باقی مانده است.

روزگار ما اسیر چنگال بی رحم هندسه ی سیمان و فلز و فن اوریست و تنهایی...

ما نه از احساس پر می شویم  ، نه از عشق و نه حتی از حس پرواز شاعرانه شما و نه شوری برایمان مانده که حداقل اینها را تلقین و به زور خوراک ذهن و روحمان نماییم.

به ما اموخته اند که زندگی همین است و نه فراتر  ،  و رویا فقط رویاست.و پرواز بدون کمک گرفتن از توده های فلزی یک دروغ محض و رویایی احمقانه است.ما را اموخته اند باشیم انچه که نیستیم و بخواهیم و بخوانیم انچه را که نمی خواهیم

حتی عشق و احساس دوره ما هم دیگر ان معنای گذشته را ندارد

آه  که چقدر از این احساس بیگانگی با زمان خود رنج می برم

من چقدر اینجا غریبم!

ارسال در تاريخ دوشنبه هجدهم خرداد 1388 توسط بهزاد

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی (طمع شعله نمی بندم) خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث

ارسال در تاريخ دوشنبه چهارم خرداد 1388 توسط بهزاد
به نظرم می آید که در انتخاب واژه ها خیلی بی باک شده ام. باید دقت بیشتری به خرج بدهم که از این کار بیزارم. چرت و پرت نوشتن را ترجیح می دهم.

به نظرم اگر داستانت را برای اولین بار حول یک شخصیت که خودت باشی آغاز کنی، موفق تری. من می توانم در تمثیل یک پسر چند وجهی کمکت کنم. دوست خوبم!!!!

ارسال در تاريخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط بهزاد
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط بهزاد
آشفتگی هایم را نمی بینند و نمی فهمند. تقصیر خودم است

تقصیر خنده هایم است!

، تقصیر همین لبخند است که اینطور موقع ها کج می شود. و من، صورتم را توی دستهایم پنهان می کنم تا كمتر خجالت بكشم از جار زدن اين دروغ كه رو به راهم.

پ.ن.۱.نمی دانم چه می خواهم بنویسم. اصلا برای چه می خواهم بنویسم یا اصلا چه باید بنویسم؟ من به خدا با خودم مهربان هستم!  وقتی قلم را روی کاغذ می گذارم انگار کج می رود. هر چه دلش می خواهد می نویسد. دست خودم نیست!

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط بهزاد
قلم و کاغذ برمی دارم و شروع به نوشتن می کنم 

 یک چرندنامه(یا شاید هم برگه خاطرات) دیگر از امروز و دیروز و دیروزهایم می نویسم.تمام وقایع را بدون کم و بیش می نویسم تا مبادا فردا فراموششان کنم. از تو می نویسم که هیچگاه جز خاطره ای محو برایم نبودی ،از تو که هیچگاه نتوانستم بگویم که تازگی ها چقدر دلتنگت می شوم،که چقدر دوست دارم به تو بگویم.......

 و از خود می نویسم که چقدر تنهایم،که گاهی چقدر از این تنهایی بیزار می شوم و اینکه گاهی چقدر انرا دوست دارم و گاهی نمیدانم که انرا دوست دارم یا نه!

 و می نویسم از زمانی که تنها تو را می خواهم ،نه هیچ چیز و هیچ کس را، و نه حتی تنهایی و باران را! و نامت را می نویسم (تا ارامم کند)و باز تمام غم های دنیا به طرفم هجوم می اورند و اینجاست که نه تنهایی را دوست دارم و نه باران را... تمام اتفاقاتی را که قصد نوشتنشان را داشتم از یادم می روند.نوشتنم ناخود آگاه به پایان می رسد و یک کاغذ مچاله دیگر به سطل زباله میز تحریرم اضافه می شود......

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط بهزاد
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم


های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ !
 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست !
و آبرویم را نریزی ، دل
-ای نخورده مست -
لحظه ی دیدار نزدیک است

"مهدی اخوان ثالث"

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط بهزاد
داره سه ساله می شه وبلاگم و خوشحالم هنوز می نویسم.بد یا خوب .اینکه هنوز میتونم افکارم رو روی ورق بریزم برام نعمت بزرگیه.شکر ایزد را >>>>>>>>>>راستی تولدت مبارک<<<<<<<<<
ارسال در تاريخ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 توسط بهزاد
امروز جلوی تمام ورودی های دانشکده ها یه اتفاق تازه در حال روی دادنه. چند تا از دانشجوها تصمیم گرفتن برای برکناری رییس دانشگاه "دکتر قاضی سعیدی" اقدام به جمع اوری 3000 امضا از دانشجویان دیگه بکنن (یعنی چیزی حدود 15 در صد از کل دانشجوها) تازه نکته جالب اینه که یه بیانیه هم صادر کردن که (بر خلاف بیانیه مایلی کهن) توش همه جور تشکر از اقدامات رییس دانشگاه تو مدت دو سال ریاستشون انجام شده و اگه کسی دلیل امضا جمع کردنشون رو ندونه فکر می کنه ....... البته نا گفته نمونه که این اقای دکتر سعیدی تحولات خوبی تو دانشگاه به وجود اورده تو همین مدت 2 سال. اما ........... چیزهایی که باعث شده که امروز شاهد این رویداد باشیم اتفاقها و بعضا تصمیماتیه که مخفیانه انجام میشه و حتی (شاید)کسایی که جرات اینو دارن که تو دانشگاه بر ضد ریاست اون امضا بگیرن هم جرات بیان دلایلشون رو تو بیانیه نداشتن و بیانیه رو محدود کردن به ذکر 20یا 30 مورد از فعالیت های مثبت اقای دکتر!!! >>>>>به هر حال امیدوارم موفق بشن تا بیشتر از این تو دانشگاه تحقیر نشیم<<<<<<<
ارسال در تاريخ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 توسط بهزاد
۱- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند . بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

2- آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي است).

3- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم).

4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

ارسال در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط بهزاد
"سقوط بايد كامل باشد

سقوط، آري، بايد كامل باشد

 تو نيز مي داني

 تو نيز مي داني،

 كه تا كمال سقوط.

. خزان توانا خواهد بود.

 بيا.

 سقوط را

 كامل كنيم..."

 شعر از "اسماعيل خوئي"

ارسال در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط بهزاد
من خيال نيستم

هستم و هنوز

معتقد به واژه ي زوال نيستم

حرفِ تازه اي به خاطرم نمي رسد

                     ور نه لال نيستم.

                                                          "محمدعلي بهمني"

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط بهزاد
و در دستهايش چيزهايي دارد كه با هم نمي خوانند
يك سنگ،
يك سفال،
دو كبريت سوخته ،
ميخي زنگ زده از ديوار روبرو
برگي كه از پنجره پايين افتاد .
شبنم هايي از گل هايي
كه تازه سيراب شده اند .
او اين همه را مي گيرد
و در حياط خلوتش چیزی شبیه یک درخت می سازد
مي بيني ؟
شعر همين است :
 چيزي مثل ...
                يانيس ريتسوس، شاعر يوناني
ارسال در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط بهزاد
من در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند

 

منبع یادداشت های دو دانشجو

ارسال در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط بهزاد

....

...

....

حالا یه عالمه حرف دارم...

.

.

.

که نمی تونم  بگم...

ارسال در تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین 1388 توسط بهزاد

طبیعتا" هر چه بیشتر تقلا می کنم، همه چیز سریعتر خاطره می شود. شب سیاهتر می شود، ستاره ها تاریک تر و من سردتر.

من و بغض انتهای گلویم به زودی، باهم، خواهیم شکست.

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط بهزاد
آدمای زیادی در ذهن روزمره ی ما تردد می کنند. گاهی وقتها ترافیک می شود، ما می شویم پلیس راهنمایی و رانندگی و درمانده می مانیم. گاهی وقتها هم هیچ کسی نیست. از بین این همه آدم، بعضی وقتها به سرمان می زند که یکی باید مهم باشد، بعد برای خودمان مهمش می کنیم. به همین سادگی.
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 توسط بهزاد
احساس، عشق، ديوانگي. چرا من بايد هميشه معقول و منطقي به نظر برسم؟

من می خوام دیوانه باشم. شما مشکلی دارین؟

ارسال در تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط بهزاد
 

خدا وکیلی مطالبی که این بلاگ فارغ التحصیلان آمار دانشگاه اصفهان میزاره خیلی مشتی ان(منظورم اینه که جالبه).این دفعه یه شعر از پروفسور هشترودی گذاشته که من یکی برام هیجان انگیز بود.خدا اموات بانیان مکتب کپی و پست را بیامرزاد که در هر کپی و پست دو نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب.(مثه اینکه تخم کفتر خوردم.تازه زبونم باز شده)

منحنی قامتم، قامت ابروی توست

خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست
حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی توست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست 
                                                                            

                                                            (پروفسور هشترودی)

البته مطلب فوق رو من عینا از وبلاگ صمیمی ترین دوستم (meteor) کپی کردم و  مقدمه مطلب هم از همون دوسته عزیزه

البته این کار من نمی تونه هیچ ارتباطی با مثل " دزد که از دزد بزنه شاه دزده" داشته باشه

داره؟

 

ارسال در تاريخ دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 توسط بهزاد
اونقد تو این چند روز گذشته اتفاقای جورواجور و غیر منتظره افتاده که نمی دونم کدومشو بنویسم ، هر چند حوصله نوشتن هیچکدومشونو هم ندارم ، بهتره بسپرمشون به زمان ... گاهی تنها حلال مشکلات خود زمانه ............

 


به خاطر اینکه قالب قبلی دیر لود می شد فعلا این قالب رو انتخاب کردم تا تو یه فرصت مناسب عوضش کنم

 

ارسال در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط بهزاد
هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد ...
ارسال در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1387 توسط بهزاد
قالب وبلاگ