تبليغاتX
* به نام اهورا مزدای پاک*

سلام

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

واژه ای در قفس است    

 سلام به همه دوستان

   لطفا پیام های خود را درقسمت نظرات بنویسید

مطالب برتر:

عادت به اینگونه بودن ...ترس ...ياد تو...ساز مخالف...نسل ما ...جامعه شناسی با متد من ...خلوت من ...پاییز ... حالا برای گفتن دیر است ...روزگار...کاغذ مچاله ...دخترک ایستگاه مترو
 

ورود به فهرست کلیه مطالب بلاگ

     

 

!! نوشته شده توسط بهزاد | 14:27 | 90/01/30

« همينم کافي ست »

دل خوشم با غزلي تازه همينم کافي ست

تو مرا باز رساندي به يقينم کافي ست

قانعم،بيشتر از اين چه بخواهم از تو

گاه گاهي که کنارت بنشينم کافي ست

گله اي نيست من و فاصله ها همزاديم

گاهي از دور تو را خوب ببينم کافي ست

آسماني! تو در آن گستره خورشيدي کن

من همين قدر که گرم است زمينم کافي ست

من همين قدر که با حال و هوايت گهگاه

برگي از باغچه ي شعر بچينم کافي ست

فکر کردن به تو يعني غزلي شور انگيز

که همين شوق مرا، خوب ترينم! کافي ست
!! نوشته شده توسط بهزاد | 10:42 | 91/02/12

من نیستم

من هنوز دارم نفس میکشم

کم رمق تر و بهم ریخته تر از هر دیروزی!

دلم واسه خود واقعیم تنگ شده٬کسی یادش هست اخرین بار منو کجا دیده؟

!! نوشته شده توسط بهزاد | 14:20 | 90/12/09

اندر حکایت صبر...

شیخ به پاره ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز در بیابان معتکف بشدندی، مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ، راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟ شیخ فرمود آری یک ساعت استفاده از اینترنت پر سرعت ایران

مریدان همی نعره ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی...

!! نوشته شده توسط بهزاد | 8:40 | 90/08/01

تکرار ملال اور

خیلی وقته اونی نیستم که باید باشم ،یا به بیان بهتر نمبتونم اونی باشم که باید باشم.اینکه دنیا داره هر جور که خودش میخواد بازیم میده روز ب روز غیر قابل تحمل تر میشه و این وسط منم که نه تکلیفم با خودم معلومه نه با اطرافیانم و نه با خود دنیا

رسیدم به یه تکرار ملال اور...

...وبلاگم داره مخروبه میشه.، یاد روزای خوبی که با هم داشتیم ب خیر

 ...زندگی ادما یا بهتر بگم سرنوشت و اینده شون ارتباط تنگاتنگی با تصمیم هاشون داره.گاهی یه تصمیم اشتباه میتونه مسیر زندگیه ادم رو به کلی دگرگون کنه.اما گاهی هم میشه که تصمیم های درست برای کسی مثل من که ...همون نتیجه تصمیم اشتباه رو در پی داشته باشه.چیزهای هست که نمیشه گفت چون منتهی میشه به برداشت ها و نتیچه گیری های نادرست از دنیای اطرافم و ایضا ادمای توش، که شاید زیاد خوشایند نباشه .فقط اینو میتونم بگم گاهی وقتا دنیای کوچیک اطراف ما میتونه خیلی بیشتر رو سرنوشتمون تاثیر بذاره،خیلی بیشتر از اون تصمیم های سرنوشت ساز. و این که بعضی موقع ها میشه که اسیر بشی بین دنیات و ایضا ادمای توش! اینه که ملال اوره،این که نمیتونی بدون توجه به اونا و اینکه ممکنه چقدر سرنوشتت به سرنوشت بقیه گره خورده باشه٬برای خودت نفس بکشی

!! نوشته شده توسط بهزاد | 9:7 | 90/07/17

خودم

نمي دانم اين جا جاي مناسبي براي اين حرف ها هست يا نه . اما همين ديروز فكر كردم و بعد از كلي صغري كبري چيدن به اين نتيجه رسيدم كه خودم را گم كرده ام و خبر ي هم ازم نيست . نمي دانم . باز هم نمي دانم اين جا جاي مناسبي براي اين حرف ها هست يا نه اما خب من نمي دانم اين خود لعنتي ام را كجا پيدا كنم ؟ فكر كنم كار سختي باشد چون دقيقا يادم نمي آيد كجا بايد جايش گذاشته باشم .
!! نوشته شده توسط بهزاد | 10:17 | 90/02/31

ما هم بله!!!

بعد دو هفته پاشدی نشستی روبروی مونیتور زل زدی به این خط سیاهه که هی خاموش روشن میشه و داری فکر میکنی که چه جفنگی برای خودت سر هم کنی به اسم پست بزنی توی اون وبلاگ زپرتی ؟ تو انگار خیلی از مرحله پرتی پسر جان ، اون وبلاگ مرحوم که از فرط پرت و پلا نویسی های جناب عالی مدتهاست همون سه چهار تا خواننده ای رو هم که داشت از دست داده و مثل بسیاری از وبلاگ های دیگه تبدیل شده به سطل زباله ای برای افاضات بی سر و ته صاحبش !! حالا هی بردار عکس اون بالا رو عوض کن !!! هی علامات کج و ماوج این طرف اون طرفش اضافه کن ، که مثلا نشون بدی ما هم بله !!



البته تقصیری هم نداری ها !! از ادمی مثل تو انتظار بیشتری هم نمیره !! می دونم که هر شب از ترس شروع شدن فردا جرات نداری سر بی صاحاب رو زمین بزاری و بخوابی، ولی خوب در هر حال فردا شروع میشه و طبق معمول هیچ چیز اون طور که تو انتظار داری و براش برنامه ریزی کردی پیش نمیره !!

!! نوشته شده توسط بهزاد | 11:17 | 90/02/25

افکار دکتر

ینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا یك دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
!! نوشته شده توسط بهزاد | 13:56 | 90/01/31

دیدگاه

حسين بيشتر از آب

     تشنه ي لبيك بود...

افسوس كه بجاي افكارش

      زخم هايش را نشانمان دادند...

و بزرگترين دردش را بي آبي جلوه دادند...

                                                      دكتر علي شريعتي

!! نوشته شده توسط بهزاد | 11:4 | 89/12/21

عادت به اینگونه بودن

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .
«دکتر علی شریعتی»

گاهی تحمل اینکه تنها از روی عادت زندگی میکنی دشوار تر است از حل مشکلاتت.اینکه گاهی حتی اراده ای از خود نداری تا انگونه که دوست داری زندگی کنی و اینجاست که دچار روزمرگی میشوی و زندگیت میفتد روی خط تکرار.

این تکرار و تکراری بودن روزها ازار دهنده است ...

 

!! نوشته شده توسط بهزاد | 11:23 | 89/11/30

پاییز بارانی .باران پاییزی

هوا چند روزه بد جور عالیه!

ادم هوس میکنه عاشق بشه ،عاشقانه بنویسه و یه مسیر طولانی رو زیر نم نم بارون قدم بزنه در حالی که پر از انرژز مثبته و غرق در افکارش .

من که رفتم  به پیاده رویم برسم.

شما هم وقت رو از دست ندین ، تر شدن لذتش بیشتره از داست ندینش!

 زیر باران باید رفت......

!! نوشته شده توسط بهزاد | 11:41 | 89/08/12

مرگ من ....

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور

در خزانی خالی از فریاد وشور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه از امروز ها ٬دیروز ها...

"فروقغ فرخزاد"

!! نوشته شده توسط بهزاد | 17:44 | 89/08/05

فرم جدید

هدف از نوشتنم يادآوري يك سري چيزها به خودم بود، نه به تو. وقتي دقيق نشستم به خواندن پست هاي اخيرم به اين نتيجه ي جالب رسيدم. راستش من خيلي فرق كرده ام از روزي كه فكر مي كردم دارم مثل ملوان زبل كه وقتي اسفناج مي خورد عضلاتش پف مي كردند و لباسهايش جر مي خوردند، بسط پيدا مي كنم و همه ي چهارجوب هاي جامعه را مي شكنم. حالا كه فكر مي كنم مي بينم به همان پسر چهارچوب شكن بيشتر علاقه دارم تا به هميني كه الان داريد يادداشت هايش را مي خوانيد يا اين چند وقت كم و بيش خوانده ايد.

حالا كه زندگي فرم نسبتا" جديدتري به خودش گرفته، احساس مي كنم بايد با دور تند به گذشته برگردم. بايد خودم را جمع و جور كنم و محسوساتم را سوژه ي مطلق يادداشتهايم نكنم. به جز چيزهايي كه احساس مي كنم، چيزهايي هم هست كه مي خوانم، مي فهمم و مي دانم.

!! نوشته شده توسط بهزاد | 10:18 | 89/07/18

دلتنگی!!!!

بی مقدمه بگم که چقدر دلم لک زده واسه چرند نویسی تو بلاگم

دوباره برگشتم بدون اینکه بابت رفتنم به کسی گفته باشم خداحافظ یا اینکه ازش خواسته باشم منتظرم بمونه تا برگردم و باز اراجیف صد من یه غازمو تحویلش بدم و تو دلم به خودم ببالم که شکسپیری شدم واسه خودم.

هوا داره شدیدا تابستونی می شه و برای من که تابستان زاده ام اونم از نوع تیر ماهیش ٬انرژی بخشه این گرما

یکی دو ماهه(شایدم چند ساله!!!!این که می گم چند سال یعنی مثلا دوری از وبلاگم اینقدر برام سخت بوده که یکی دو ماه برام چند سال گذشته و مثل اینکه لحظه شماری می کردم تا بیام وتق و تق بزنم روی کیبورد کامپیوترم و از خودم مطلب صادر کنم ٬بعدش هم کلی حال کنم با چرندی که نوشتم )که به خاطر مشغله کاری و درسی دور شدم از بلاگم و کمتر میام .

البته ناگفته نمونه دوستان هم شرمندمون کردن و از 30 فروردین که اخرین نظر به اسمشون ثبت شده ٬سراغی ازمون نگرفتن که حداقل بدونن نفس میکشیم یا نه! یا این که چی کار می کنیم و چرا نیستیم.

به هر حال هر چه از دوست رسد نیکوست؟!!!

اما من به همه دوستام می گم "سلام من اومدم"دلم برای همه تنگ شده.

و در اخر اینکه تو این مدت که نبودم بلاگم ۴ ساله شد و من بدون اینکه بگم وبلاگ جان تولدت مبارک ٬ان شاالله تولد ۱۲۰ سالگیت ٬گذاشتم ۱۵ اردیبهشت بگذره و بره تو تاریخ حتی نکردم به مناسبت تولدش اپدیتش کنم که لااقل دلش خوش شه به صاحب درپیتش!!!!.

!! نوشته شده توسط بهزاد | 11:28 | 89/03/23

ترس

 
دنیای من خیلی بزرگتر شده و ترسناک تر٬انقدر بزرگ که حس می کنم هیچ چیز از ان نمی دانم ٬حس میکنم احمق ترین ادمی هستم که می شناسمش ٬انقدر احمق که حتی نمیداند کیست و برای چه دارد اکسیژن های هوای مسموم اطراف خود را الوده می کند

من می ترسم از دنیای اطرافم .من از ادمهایی که هر روز می بینمشان ترس دارم٬ترس از نخواستن ٬ترس از دوست نداشتن ٬ترس از تنها ماندن...

و بی رحمانه حتی حاضر نیستم برای رهایی از این وحشت لعنتی و این حس مزخرف تلاش کنم

من فقط گاهی با خودم مهربانم ٬بیشتر اوقات از وجود خودم هم می ترسم٬گاهی می خواهم خفه اش کنم ٬می خواهم نباشد تا ازارم ندهد گاهی هم دلم برایش می سوزد .حس می کنم تنها ترین ادمی است که تا به حال دیده ام.

گاهی هم دوست داشتنی می شود البته فقط گاهی...

!! نوشته شده توسط بهزاد | 13:42 | 89/02/16

ياد تو

میدان جنگ اماده نبرد است .سپاهیان در دو طرف میدان با ارایش نظامی در امده اند ٬و در چنان ارامش و نظمی هستند که گویی هیچ ابایی ندارند از کسانی که روبرویشان ایستاده اند و لحظه شماری می کنند برای نبرد.به این می گویند ارامش قبل از طوفان و کیست که نداند این ارامش تلخ تر است از هر طوفانی .یک سو لشکر سیاهان است و سویی دیگر سفیدها ٬یک جنگ تمام عیار نژاد پرستانه و شاید تنها جنگ نژادی مقبول در این دنیای وارونه.

جنگ اغاز می شود و طبق روال هر جنگ سرباز ها در هم امیخته می شوند و هر کس تنها به پیشروی در خطوط دشمن می اندیشد وبس .اسب ها ارابه های جنگی را به سمت دشمن به حرکت در می اورند و فیل ها سوارانشان را به سمت سرنوشت می کشانند .گذشت زمان مساویست با مرگ تعدادی از جنگجویان و مثل اینکه افزایش زمان رابطه معکوس دارد با تعداد افراد میدان نبرد ٬تا این که شاه سياه ها به اسارت دشمن در مي ايد وانگار كه زمان از حركت باز مي ايستد و جنگ پايان مي پذيرد  وحالا اين تويي كه با صداي گرم ودلنشين هميشگيت مي گويي كيش ومات. 

به خود مي ايم ٬تو نيستي و من مثل روزهاي پيش به ياد روزهاي پيش تر با يادت شطرنج بازي كرده ام وحتي حالا هم براي شاد كردنت طوري بازي كرده ام كه نداني دوست ندارم بازنده ببينمت و طبق معمول اين منم كه مي بازم!!! 

پ.ن:نه عاشق شدم و نه عشقم ولم كرده به امان خدا و رفته پي كارش.فقط خواستم سعي كنم متفاوت بنويسم تا خيلي چيز ها يادم نره!

!! نوشته شده توسط بهزاد | 13:9 | 88/12/19

من باید بتوانم

حرف کم ندارم برای نوشتن،

 لحظه در روزهایم کم نیست برای نگاشتن؛

 راستش انگار دارم از دست می دهم همه ی عادتهای خوبم را.

 وگرنه باید بنویسم از این روزهای عجیب و غریب.....

.............

چند روزیه که دارم برای اولین بار تو زندگیم کاری رو که از ته دل دوست دارم رو با جدیت دنبال می کنم

اینکه موفق می شم یا نه اونقدر هم برام مهم نیست فقط می خوام اینبار راه دلم رو برم .همین که بدونم تمام تلاشم رو کردم برام کافیه....

دارم روی نوشتن یه رمان (یا شایدم یه فیلمنامه) کار می کنم که به نظر خودم می تونه یه داستان خوب از اب در بیاد ٫اگه اینبار هم مثل تمام دفعات زندگیم کم نیارم و نصفه کاره رهاش نکنم

پ ن :این که یه روز اسمم روی جلد کتاب یا تیتراژ یه فیلم باشه برام یه رویاست که قطعا اگه بخوام می شه

!! نوشته شده توسط بهزاد | 17:6 | 88/12/01

ساز مخالف

بهم گفت چرا ساز مخالف می زنی؟تو هم همون طور باش که بقیه هستن.

بعد اون جمله مسخره و نفرت انگیز "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" رو با لحنی مسخره تر برام زمزمه کرد.

نمی دونم چرا ولی تو اون لحظه دلم می خواست چنان با مشت بکوبم به چونش که تا یه ماه نتونه از این اراجیف تحویل کسی بده.مرتیکه احمق همین طور داره واسه خودش موعظه ـ بخوانید وراجی ـ می کنه.البته کاریش هم نمی شه کرد به هر حال اون عقیدش این بود که هر طرف که اب رفت همون طرف هم باید شنا کرد٬حالا فدای سرت که اب اون طرفی نمی ره که تو می خوای٬اصلا خودت و عقایدت به درک!مهم اینه که اب کدوم وری می ره!

بعد اومده طرفم و با یه نگاه و حالت عاقل اندر سفیه جوری که ادم فکر می کنه پرفسوری چیزی هست واسه خودش بهم می گه :رو حرفام فکر کن٬سعی کن در جهت اب شنا کنی  و بعد با یه جور تاکید مسخره ادامه می ده ببین اببببب کدوم وری میره!!!

زیر لب و طوری که اون هم بشنوه گفتم

اب داره می ره سمت ابشار و بعدش هم احتمالا سقوط٬یه سقوط ازاد! ـ هم زمان هم با دستم حالت سقوط رو براش نشون دادم تا بهتر حالیش شه ـ جایی که خودت و عقاید مسخرت تبدیل می شین به چند تا نقطه چین...

اون مو قعست می فهمی که کدوم وری باید شنا کرد...

بهم می گه تو دیوونه ای ٬همیشه دوست داری بجنگی ٬با همه چیز و همه کس سر جنگ داری!حالا مهم نیست واسه چی فقط می خوای بجنگی .مطمئنم گاهی وقتا حتی نمی دونی واسه چی داری می جنگی.

خیره شدم تو چشماش و یکی از اون لبخندهای کج و کولمو تحویلش دادم و با نگام یه جور بهش حالی کردم که بیشتر از این وراجی نکنه و وقتم رو نگیره ٬بعد برای اینکه بیشتر از این نره رو اعصابم  از جلوی اینه رفتم کنار!!

!! نوشته شده توسط بهزاد | 18:29 | 88/11/07

خدا یا به فریاد انسان برس

پایان کار را نمی دانم

بهشت و دوزخت را برای بشر ساخته ای

کدام را می خواهم٬نمی دانم

من کفر نمی گویم ولی

گاهی دلم برای بشر می سوزد

برای کودکانی که ارزوشان

خوابی ست ارام با شکم سیر

برای کسانی که در حسرت روز خوش

چشم بستند از دنیای تو

برای کسانی که هستند

برای کسانی که رفتند

برای تمام کسانی که در رفت و در امدند

من این دنیا را اینگونه دیده ام

یکی غرق در لذت زندگی

 یکی غرق در رنج و درماندگی

یکی را عمر جاوید است ارزو

یکی مرگ هر لحظه دلخواه او

هر کارت را حتما حکمتیست

که ذهن من ار درک ان عاجز است

اما دوست دارم بدانم

کدام بنده ات را بهشت برین می دهی

کدام را کیفر و دوزخش می دهی

من مسلمانم ٬شاید...

درد و رنج و سختیت را شکر گفتم بارها

اما دیگر توانی نیست

تو می دانی که دنیا سیاه است سیاه

خدا یا به فریاد انسان برس

پ.ن:من معمولا شعر نمی گم چون اصولا شاعر خوبی نیستم یا به بیان بهتر اصلا شاعر نیستم ٬بعضی وقتا نوشته هام خود به خود شعر میشن ٬فقط همین!

!! نوشته شده توسط بهزاد | 10:21 | 88/11/01

نسل ما

امروز از صبح کتابخونه بودم .حتی مثل روزای قبل کنکور واسه ناهار هم نرفتم خونه تا یه نوستالژی رو واسه خودم داشته باشم به یاد روزایی که همه چی از اینده می خواستم و همه چی از اینده هم برام مبهم بود.هوا کم کم داشت تاریک می شد و چون دم غروب عادت دارم دلم بگیره٬ حس و حال درس خوندنمم از بین رفت.کتابامو جمع کردم تا راه بیفتم و خودم رو بسپارم به راه .پیاده روی تو این موقع از روز برام لذت بخش بود ٬اما ترجیح دادم سوار تاکسی بشم و زود تر به خونه برسم تا وقتم رو از دست ندم.کنار جاده منتظر بودم تا اینکه سرو کله یه تاکسی درب و داغون که به قول صاحبش خیلی خسته بود از بس که تو این جاده بالا و پایین شده ومردم و اون ور و این ور کرده ٬پیدا شد .

روی صندلی عقبش کنار یه پیر مرد که بی توجه به اطرافش داشت با راننده صحبت می کرد ٬نشستم.از حرفهای پیر مرد فهمیدم که از اون ادماست که تکه کلامشون جوونن جوونای قدیمه.داشت از تفاوت های جوونای حالا با جوونای زمان خودش حرف می زد و طوری با جدیت کلمات رو ادا می کرد که ادم حتی بیست و پنج صدم در صد هم به حرفاش شک نمی کرد. از اینکه اونا اون موقع ها چی کار می کردن و چه طور بودن و اینکه حالا جوونا چطورند.حرفاش یه جورایی عصبیم می کرد و حس کردم دوست دارم باهاش بحث کنم .

با احترام و یه جوری که بهونه دستش ندم برای طفره رفتن از سوالام ازش پرسیدم که شما که این همه از ماها ایراد می گیرین خودتون اصلا تو جوونی تون اشتباه نکردین ٬دنبال دلتون نرفتین ٬عاشق نشدین و ...

یه نگاه بهم انداخت (طوری که تو دلم گفتم که اخه مگه بیکاری با پیر مرد مردم سر به سر بذاری ٬الانه که با عصاش بیوفته به جونت)اما خدا رو شکر فقط یه اه کشید و شروع کرد به صحبت...

ـاخه پسر جون زمان ما که این جوری نبود بچه بودیم که بجای مکتب شدیم وردست اقاجونمون تا اومدیم دست راست و چپمون رو بشناسیم نشوندنمون سر سفره عقد٬ تا اومدیم به خودمون بجونبیم بابا شدیم تا اومدیم ...

دیدم اگه چیزی نگم می خواد تا زمان حالشو برام تعریف کنه و قطعا اون موقع دیگه رسیدم به مقصد و مجبورم پیاده شم و بعدش حتما از اینکه نتونستم با حفظ احترام موی سفیدش حالشو بگیرم و از حقوق نسل خودم دفاع کنم  عذاب وجدان می گیرم ٬گفتم خوب این تقصیر ماست که زمون شما اون طوری بود و حالا این طور؟شما ها یه جور جوونی کردین و ما یه جور٬فقط چون الان ما جوونیم و شما مسن ٬کارای ما اشتباه جلوه می کنه!اگه شما جای الان ما بودین مثل ما نمی شدین؟شایدم چون مثل الان ما نیستین این حرفارو می زنین؟

پیر مرد کمی رفت تو فکر و گمونم کلا پشیمون شد از اینکه همون اول با عصا درمانی خیال خودش رو راحت نکرده ولی زود به خودش اومد و گفت که امون از دست شما جوونا که نمی شه باهاتون حرف زد.بعد با حالت غرولند با رو به راننده گفت می بینین مگه ماها این طور بودیم جرات نمی کردیم جلوی بزرگترمون نفس بکشیم اما جوونای الان...

.پیر مرد اومد درست سر نقطه اول! (درست مثل بازی مار و پله اونهم وقتی که سر از خونه مار در میاری!!) تا وقتی هم که برسیم لام تا کام حرف نزد. راستش کمی دلم براش سوخت و تو دلم چند تا دری وری به خودم گفتم که به تو چه !٬چرا نذاشتی پیر مرد حالشو ببره از کوبوندن نسل تو!

 

!! نوشته شده توسط بهزاد | 11:46 | 88/10/26

و همین است رسم این زندگی ...

هفته اخر اذر ٬خوب بد

۲۸ اذر ٬یکتا کوچولو به دنیا اومد .اولین نسل و نفر نهم خانواده ما و من عمو شدم .

۳۰اذر ٬مادر بزرگ بعد از تحمل یه دوره ۴ ماهه بیماری از بین ما رفت ٬چقدر دلم واسه قصه هاش تنگ شده واسه مهربونیاش ٬واسه صدا کرداناش که هیچ وقت نکرد اسممو کامل بگه و همیشه خدا با همون اصطلاح خودش بهی صدام کرد که این اواخر فهمیدم به خاطر این که منو این جور صدا کنه اسممو گذاشت بهزاد .و این شاید تنها و ابدی ترین یادگاری باشه که ازش دارم و از این به بعد هر کس منو به اسم صدا بزنه ناخوداگاه دلم میره پیشش.

 "روحش شاد"

!! نوشته شده توسط بهزاد | 11:44 | 88/10/09

کفگیر به ته دیگ

متاسفانه به دلیل ازدحام امتحانات میان ترم کف گیر نویسندگیم به ته دیگ خورده به همین دلیل برای روشن نگه داشتن اجاق وبلاگم  یه مطلب از کتاب خوب کافه پیانو نوشته اقای فرهاد جعفری رو تو پست امروزم اوردم . این مطلب به قول خود اقای جعفری جمله طلایی رمانشونه!

...لباس ها اینقدر مهم اند توی بودن و توی "چگونه بودن "مان. و اگر می بینید که کسی کار بزرگی نمی کند ٬برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کن ٬یا اساسا ٬ادم کوچکی است.

!! نوشته شده توسط بهزاد | 9:11 | 88/09/19

جامعه شناسی با متد من

حدود نیم ساعتی بود که خبری از مشتری نبود ٬هیچ کس حتی برای پرسیدن ادرس هم سرش رو نکرده بود تو مغازه تا حداقل سکوت مزخرف این چار دیواری رو بشکنه ٬حتی خبری از اون خاله اسفندی ها که معلوم نیست چی به جای دود اسفند به خورد مردم می دن یا گداهایی- که اکثرا هم معتادند و برای کرایه ماشین !!احتیاج به پول دارند -نبود که من حداقل هر روز هفت هشتاشون رو با این جمله که پول خرد ندارم راه می انداختم تا یه وقت خدای ناکرده کمک به رواج صنعت تکدی گری نکرده باشم با این که می دونم پیش همشون به یه ادم خسیس شهرت دارم و اگه قطعا کارشون وجهه قانونی داشت به هر طریق ممکن می بردنم پای میز محاکمه و چون کاری از دستشون بر نمی یاد تو دلشون چند تا ریچار بارم می کنن و راشون رو می کشن و می رن ٬ولی اکثرا چون ادمهایی هستند که دلهای بزرگی دارند من می تونم به وضوح از تو دلشون فحش هاشون رو بشنوم و تو دلم هم از دست شون ناراحت بشم و هم خندم بگیره از این رفتار دوگانشون اما من چون ادمی هستم با دلی کوچیک هیچ کدومشون نمی تونن بفهمند تو دلم چه خبره!!

به هر حال داشتم می گفتم که حسابی سرم خلوت بود و حوصلم سر رفته بود که٬ تصمیم گرفتم چارپایه ی پلاستیکی داخل مغازه که ازش برای افزایش قد استفاده می کنیم رو بردارم و بذارمش روی سکوی جلوی مغازه تا عبور عابرین محترم رو نگاه کنم تا کمی حالم جا بیاد

اول از همه توجهم به پیر مردی جلب شد که همیشه این وقت روز پیداش میشد و مثل همیشه با یه چار چرخه کوچیک از کنار ماشین های پارک شده با سرعتی کم حرکت می کرد و کارتون هایی که کسبه کنار پیاده روها ریختن رو جمع می کرد ٬همیشه وقتی می بینمش هم دلم براش می سوزه که با این سن و سال و قدرت بدنی کم مجبوره کار کنه و هم به خاطر عزت نفسش تحسینش می کنم که حاضره سختی بکشه ولی محتاج خلق و کسبه ی خسیسی مثل من نباشه و تنها کاری که می تونم براش بکنم اینه که به جای اینکه پولی چیزی بهش بدم٬ کارتون های اضافی مغازه رو تو اون وقت روز که می دونم به هر حال سر و کله ش پیدا می شه سر راهش قرار بدم تا حداقل غرورش رو خدشه دار نکنم

پیر مرد کم کم دور شد و من همون جور که با چشم تعقیبش می کردم تا از نظر محو بشه چشمم خورد به دختر و پسری که کنار هم داشتن می اومدن و طوری گرم صحبت و داد و ستد عشق بودن  که مطمعنم که تو اون حالت بدترین اتفاق براشون رسیدن به مقصد و ناتمام ماندن حرفهاشون بود. برای اینکه یه وقت متوجه نگاه من نشن و احتمالا ناراحت نشن٬ چشم ازشون برداشتم تا راحت و بدون دغدغه به کارشون مشغول باشن.

کمی بعد مادری همراه یه دختر کوچولو از جلوم رد شدن و دخترک با همون لحنی که تو همه دختر بچه ها مشترکه و من میمیرم براش داشت واسه مادرش شیرین زبونی می کرد و مادره هم حتما دلش داشت واسه بچش می رفت .به این فکر افتادم که چی می شد یه خواهر کوچولو داشتم که مثل تمام دختر بچه ها که وقتی حرف می زنن یا شیطنت می کنن اونقدر جذابن که ادم دوست داره تا ابد بشینه و بهشون نگاه کنه٬ بشینم بهش نگاه کنم و خوشحال باشم از خندیدنش.

جمعیت داشت کم کم بیشتر می شد و کار تجزیه و تحلیل برای من سخت تر می شد. مردی که از لباسهاش معلوم بود کارگر ساختمانیه و می شد از چین و چروک هایی که چند سال زودتر از موعد طبیعی مهمون صورتش شدن به تاولای دستای پینه بستش پی برد و قطعا اون وقت روز بعد از یه روز کاری احتمالا سخت راهی خونه بود تا استراحت کنه.تو دلم گفتم که خدا کنه حداقل زنش اونقدر فهمیده با شه که بعد از اینکه شوهرش از راه رسید به جای این که بهش  سرکوفت  بزنه و اون رو با مرد همسایه  که زن احمقش سر صبح وقت سبزی پاک کردن ٬طلاهای جدیدش یا هر کوفت دیگری رو که به خاطر تولدش از همسرش هدیه گرفته و اومده بهش نشون داده تا به اصطلاح دلشو بسوزونه٬ مقایسه کنه با مهربونی باهاش رفتار کنه تا حداقل اون مرد حسرت به دل نمونه واسه احساس خوشبختی.

نفر بعدی که توجهمو جلب کرد دختری بود که با ارایشی غلیظ که- من متنفرم از این استفاده ابزاری از صورت به جای بوم نقاشی- داشت با صدای بلند با تلفن حرف می زد و کاملا معلوم بود که پشت تلفن مونث نیست.اونقدر حرف زدن اون دختر با اون لحن و ولوم غیر طبیعی بود که اکثر سر ها را به سمت اون برگردوند و چند نفر با توجه به شخصیت و طرز فکری که داشتند چیز هایی رو با غرغر یا به صدای بلند گفتند که در نوع خودش جالب بود و واسه خودش می تونست یه موضوع خیلی توپ واسه پایان نامه یه دانشجوی جامعه شناسی باشه٬پیر مردی اموات پدر و مادر چنین بچه ای رو تو گور گذاشت رو ویبره٬پیر زنی که همراه همون پیر مرد بود پناه برد به خدا و دو سه تا از این جوونای خوش هیکل بدن ساز که نمی دونم  چرا به نمایش گذاشتن عضلاتشون اونقدر براشون مهمه که تو این سرما هم با یه تی شرت میان بیرون ٬هر کدوم به نوبه خودشون تیکه هایی رو روونه اون دختر کردن که بیان متن اون تیکه ها تو نظام اخلاقی جامعه ما نیست .دخترک همون جور که داشت دور می شد سر وکله یه مشتری پیدا شد و  باعث شد که من برم داخل مغازه و  جامعه شناسیم رو نیمه کاره رها کنم تا مطلب امروزم از این طولانی تر نشه  !!!

!! نوشته شده توسط بهزاد | 18:37 | 88/09/08

خلوت من

روی میز وسط مغازه نشسته بودم و بعد از دو سه ساعت حل انتگرالهای مزخرف که نمی دونم چرا جدیدا حالم ازشون به هم می خوره!بر خلاف سابق که می مردم واسه حل معادلات سخت ریاضی٬چون بعد از حلشون یه حسی بهم دست می داد که تو مایه های اون حسی بود که به ارشمیدس دست داد و بعد با اون وضع پرید تو کوچه هی پشت سر هم داد زد یافتم یافتم(ولی نه دقیق دقیق مثل اون).اصلا همین علاقه کوفتی و شاید هم استعداد ذاتی تو ریاضی باعث شد خودم رو پشت یه اعتماد به نفس کاذب پنهان کنم و رشته ای رو انتخاب کنم که هم دوستش داشتم و هم کمی باعلایق و  روحیات شخصیم تضاد داشت.نه اینکه الان از وضعیت و رشتم ناراضی باشم٬نه! ولی حس می کنم اگه از همون اول به جای اینکه به خاطر استعدام٬احساستم رو سر کوب کنم ٬به اونها هم پروبال می دادم٬حالا مجبور بنودم از بودنم شاکی باشم!فقط همین.به هر حال.

نیم ساعتی بود که دست از درس خوندن برداشته بودم و جزومو از اخر باز کرده بودم که مثل تمام جزوه هام برگه های اولش درس بود و اگه اون رو از اخر باز کنی شبیهه به دفتر ثبت خاطرات روزانه!حسابی تو خلوت خودم بودم و داشتم رو نوشتن یه چرند دیگه واسه وبلاگم کار می کردم (و کمی به احساساتم پروبال میدادم٬)کلی تو خلوت خودم غرق بودم و واسه خودم حال می کردم که یهو یه مشتری همین طور بی مقدمه پرید وسط خلوتم و رشته افکارم رو پودر کرد٬دست اخر هم بودن اینکه خریدی انجام بده گذاشت رفت. انگار فقط واسه این اومده که حال احساسات من رو بگیره و بعد یه نگاه پیروزمندانه بهشون بندازه و بره پی کارش ٬شایدم سراغ یه نفر دیگه که بره وخلوتش رو بهم بزنه!

پ.ن.متنفرم از این جور مواقع که چپیدم یه گوشه و بدون اینکه مزاحم کسی باشم واسه خودم خلوت کردم یکی بیاد و بدون دلیل موجه خلوتم رو بهم بزنه

!! نوشته شده توسط بهزاد | 11:10 | 88/08/21

پاییز

پاییز٬باران٬جاده پاییزی تلاقی شاعرانه ای می سازند این سه با هم!

من با پاییز و بارانش خوب نیستم٬شاید به خاطر طبیعت سردم باشد که مرا از سرما و هر چه که بوی ان را می دهد دور می کند تا قانون فیزیک طبیعت را نقض نکند.

اما جاده پاییزی را با خش خش ارامش بخش برگهایش دوست دارم.

فکرش را بکنید٬جاده ای بی انتهای پاییزی را با تنهایی سپری کنید٬گوش بسپارید به سمفونی دلنواز برگها و غرق شوید در افکار خود!.چه لذت بخش تلاقی این سه با هم.

پ.ن:من پاییز را نیز دوست دارم ولی بدون باران و سرما(چه می شود این پاییز!!!)زیرا آن را اغاز ویرانی طبیعت می دانم برای  ساختن بهاری زیباتر

!! نوشته شده توسط بهزاد | 19:1 | 88/08/16

حالا برای گفتن دیر است

 شاید دوباره دلم گرفته که خودکارم سیاه می نویسد!

شاید دوباره از خودم فاصله گرفته ام که غریبی می کنم با زمان و مکانم.

زیستن را بهانه ای برای بودن می دانم و بودن را دلیلی برای زیستن.

دوباره افکار مسموم هجوم اورده اند به سمت من و من هم طبق معمول توانی برای پس زدنشان ندارم.

باز همه چیز مسخره جلوه می کند و زیبا ترین حادثه را هم بی اهمیت تلقی می کنم

این جور مواقع حتی دوست داشتن هم برایم بی معنی است

انگار بدون اینکه دلیلش را بدانم با دنیا قهر کرده ام و بیشتر با خودم !

و من کماکان مجبورم تکیه بر دیوار عقل گرایی بزنم و به احساس گرایان بخندم!

!! نوشته شده توسط بهزاد | 11:9 | 88/08/07

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت الوده به خون حضرت هابیل٬

از همان روزی که فرزندان ادم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید٬

ادمیت مرد٬

گرچه ادم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند٬

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند٬

ادمیت مرده بود.

بعد٬دنیا هی پر از ادم شد واین اسیاب٬

گشت و گشت٬

قرن ها از مرگ ادم هم گذشت٬

ای دریغ٬

ادمیت برنگشت!..........

                                               منبع:کتاب بهار را باور کن٬فریدون مشیری

!! نوشته شده توسط بهزاد | 14:32 | 88/07/12

دوباره خواهم امد

بعضی وقت ها اونقدر بهانه واسه نوشتن دارم کهوبلاگم پر می شه از حرفهای تازه

حرفهایی که باعث می شن خالی بشم از حس تنهایی و بی هم زبونی

خب،بعضی وقتا هم مثل دو سه ماه اخیر ، نه بهانه واسه نوشتن دارم و نه حس و حال چرند نویسی

البته کمبود وقت رو هم به این موارد اضافه کنید تا دلیل نبودنم موجه تر بشه!

به هر حال حالا حداقل مشکل کمبود وقتم حل شده ،امیدوارم از این به بعد حس و حال نوشتن هم بیاد

پ.ن.۱ من هر گونه شایعه رو در مورد فارغ التحصیل شدنم به شدت تکذیب می کنم

پ.ن.۲ من هر گونه پیوستن به جرگه متاهلین رو هم شدیدتر از پ.ن.۱ تکذیب می کنم

پ.ن(پ.ن ۱ و پ.ن.۲) فعلا هم قصد جامه عمل پوشوندن به هیچ کدوم از شایعات بالا رو ندارم

 

!! نوشته شده توسط بهزاد | 15:43 | 88/07/04

ت

خواستم زیباترین کلام را به یاری بگیرم تا صمیمانه ترین عشق را تقدیمت کنم.

(ت اینجا منم ، نه تو!)

ذهنم یاری نداد .

پنداشتم که ساده نوشتن همچون ساده زیستن است........

پس ساده می نویسم دوستت دارم .

(ت اینجا تویی ، نه من!)

 

!! نوشته شده توسط بهزاد | 11:5 | 88/05/20

وقتی ....

دنیا یک جور دیگر است وقتی با منی

وقتی هستی

وقتی می خندی و می گویی تا همیشه با من خواهی ماند

و می دانی چقدر شادم وقتی هستی

وقتی بودی....

!! نوشته شده توسط بهزاد | 16:37 | 88/05/04

RSS